أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
392
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
منادى از آسمان ندا كرد كه : اى قوم جزع مكنيد كه محمّد را خدائى هست كه وى را نگاه دارد عبد المطّلب گفت : اى هاتف وى كجاست ؟ - گفت : بوادى تهامه بنزديك فلان درخت ، عبد المطّلب برنشست و روى بدانجا آورد ورقهء نوفل در راه بوى رسيد موافقت كرد چون برسيدند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدند كه با شاخى از درخت بازى ميكرد عبد المطّلب ويرا نشناخت كه مدّتى از نزديك وى غايب بود از وى پرسيد كه : من أنت يا غلام ؟ - رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : أنا محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب ، گفت : فدتك نفسى ؛ جان من فداى تو باد پدر ترا ميجويد ، آنگه ويرا برداشت و بر پيش خود گرفت . [ وَ وَجَدَكَ عائِلًا ] و نه ترا درويش يافت ؛ بمال خديجه ترا غنى و توانگر گردانيد ؛ و بمال غنايم ؛ و بقناعت كه القناعة مال لا ينفد « 1 » . بعضى گفتند كه : نه ترا صاحب عيال يافت زيرا خلقان عيال تو بودند و محتاج تو بودند پس ترا بعلم قرآن و أحكام شريعت توانگر كرد تا بر ايشان نفقه كنى چنان كه گفت : و علّمك ما لم تكن تعلم ؛ پس اى محمّد چون حال تو چنين بوده است تو نيز يتيم را باز مزن و قهر مكن و خوار مدار و يتيمى خود را ياد كن كه كار يتيمان سخت و دل ايشان نازك و مجروح باشد از مردن پدر ايشان . رسول خداى گفت : إذا بكى اليتيم اهتزّ العرش لبكائه « 2 » چون يتيمى بگريد .
--> ( 1 ) - در حديث نبوى و علوى كما فى المتن ليكن معروف در افواه آنست كه : « القناعة كنز لا ينفذ ؟ ؟ ؟ » . ( 2 ) - مناسب مقام است اين ابيات كه سعدى در بوستان سروده : « پدر مرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن » « عجب نيست پژمرده و تيرهبخت * كه بىبيخ تازه نباشد درخت » « چو بينى يتيمى سر افكنده پيش * مده بوسه بر روى فرزند خويش » « يتيم ار بگريد كه نازش خرد * و گر خشم گيرد كه بارش برد » « الا تا نگريد كه عرش عظيم * بلرزد همى چون بگريد يتيم » ( اين بيت معنى حديث مذكور در متن است ) « برحمت بكن آبش از ديده پاك * بشفقت بيفشانش از چهره خاك » « اگر سايهء خود برفت از سرش * تو در سايهء خويشتن پرورش » « من آنگه سر تا جور داشتم * كه سر در كنار پدر داشتم » « اگر بر وجودم نشستى مگس * پريشان شدى خاطر چند كس » « كنون دشمنان گر برندم اسير * نباشد كس از دوستانم خبير » « مرا باشد از درد طفلان خبر * كه در طفلى از سر برفتم پدر » و در ديوان منسوب بأمير المؤمنين عليه السّلام است : « ما إن تأوّهت فى شىء رزئت به * كما تأوّهت للأطفال فى الصّغر » « قدمات و الدهم من كان يكفلهم * فى النّائبات و فى الاسفار و الحضر » منتجب الدين ( ره ) در اربعين خود اين دو بيت مذكور را ضمن حكايتى منسوبا الى أمير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده است . ميبدى در شرح آنها گفته ( ص 287 : « [ تأوّه آوخ كردن و [ طفل ] كودك و [ كفول ] پذيرفتن از اوّل و [ السفر و الحضر ] ضدّان ؛ ميفرمايد : نكنم آوخ در چيزى كه مصيبت رسيده شوم به آن چنان كه آوخ كنم براى طفلان در خردى بحقيقت مرد پدر ايشان آنكس كه بود كه مىپذيرفت ايشان را در حوادث و در سفرها و در حضر ؛ شعر . « هركس كه چو طفل اشك من گشت يتيم * در گوشهء محنت است پيوسته مقيم » « در منظر ديده گر نشنيد يك دم * جز گريهء زاريش نبود هيچ نديم »